در حسرت آن روزها

دلم هوای آن روزهای عشق و دل‌دادگی را کرده. 
آه، چقدر دلم برای یک لحظه آن روزها چقدر تنگ شده. 
اکنون بغض است که گلویم را گرفته. 

یادش بخیر

یادش بخیر زمانی که وبلاگ‌نوشتن مهمترین و لذت‌بخش‌ترین لحظه‌هایم بود و شب‌ بیدار ماندن و قدم‌زدن حس خوبی داشت.
بله یادش بخیر آن زمان که گپ‌زدن با دوست اوقات خوشی را لمس می‌کردم. شب‌هایی را که در کنار مادرم با شنیدن صدایش می‌نشستم و چه دورانی بود. روزهایی که با نشستن در کافه و چای نوشیدن و انتظار، به معنای خوشبختی بود. 
و حالا نه مادرم هست و نه دوست و همراهی. و همه و همه در گذر زمان محو و دست‌نیافتنی شدند. من از زندگی جاه و مقام و پول و قدرت نمی‌خوام. فقط سادگی و دوست‌داشتن و آدم‌هایی خالص و مهربان در کنارم مهمترین حس خوشبختی را به من می‌بخشند. 
از این روزگار و آدم‌هایی که فقط و فقط در پی پول و فرصت هستند برای پیشرفت و کسب مال، سخت دل‌گیرم. من یک دوست می‌خواهم فقط برای حضورش و نه چیز دیگر. ولی هرکسی را یافتم تا متوجه شد برایش غنیمتی ندارم، راهش را کشید و رفت.

خداحافظ آبان

دقایق آخر آبان می‌گذرد. آبان برای من حکم ایام عید زندگی‌ام را دارد. مثل شروع سال جدید. آبان بهار و زمان پا‌گذاشتن به روی زمین است. ماه تولدم، دلم برایت تنگ می‌شود. سال سختی را گذراندم و به امید خدا سال جدید که از ابتدای آبان شروع شده، روزهای شاد و رنگی را پیش رو خواهم داشت.

نور

بعضی وقتها ترک می خوریم تا راه نور را باز کنیم.

چند قدم تا استجاب دعا

مدتی هست که سر نماز از خدا چیزهایی خواستم و یکیش داره مستجاب میشه به امید خدا.
می‌تونم بگم تا همین امروز پنجاه درصد کار، خودبه‌خود جلو رفته. فقط می‌مونه تلاش خودم برای انجام ارائه کار و نظر مثبت مسئولین که به خواسته‌ام برسم. به امید خدا پنجاه درصد هم ردیف بشه. 
توضیح اینکه بنده در رشته گرافیک تحصیل کردم و علاقمندم که در همین زمینه فعالیت شغلی داشته باشم. خب تا اینجای کار ۲۵ یا ۳۰ درصد کار فراهم هست. امروز فهمیدم که طراح گرافیک روابط عمومی در حال بازنشسته شدنه و دنبال جانشین هستند، که با این وضعیت جمعا ۵۰ درصد خواسته‌ام جور دراومد. رفتم پیش چند نفر از مدیران مربوطه و از پیشنهاد جایگزینی بنده به عنوان گرافیست استقبال کردند. مدیر روابط‌عمومی هم از من طراحی یک پوستر را درخواست کردند تا نظر نهایی رو بدهند. 
خداوندا شکرت، چقدر زود به دل خسته‌ام نظر کردی. شکر خدا.

امیدواری

روزهای گرم و پر از شادابی. روزهای طلایی و وصف‌ناپذیر. و همینطور شب‌های پرستاره و ماه درخشان.
چه رویاهای دلچسبی در وجودم جوانه زده بود. چه حس و حال بی‌تکلف، عجیب و عمیقی نسبت به زندگی داشتم. امیدوارم آن روزها تکرار شود. همان حس و حال وجودم را پر کند.
چیزی در وجودم این امید را می‌دهد که زنده خواهم شد. 

تجربه رها شدگی

دلم برای آن خواب دیدن‌ها تنگ شده. خواب پرواز کردن و معلق شدن. سوال شده برام که چرا دیگه اون خوابها رو نمی‌بینم! چقدر لذت بخش بود. 
و همینجور کاش اون اتفاق‌های شیرین بین سال ۸۶ و ۸۷ تکرار بشه. تجربه‌ فوق‌العاده‌ای بود از رها شدن.

یک نوشتن از نو

به نام خداوند متعال


می‌نویسم چون مدت مدیدی هست که احساس خفگی و تنهایی می‌کنم.
می‌نویسم چون خلاقیت هایم فروکش کرده‌اند و باید آنها را زنده و تقویت کنم.
می‌نویسم چون دیگر پرواز را فراموش کرده‌ام. 
امیدوارم که با نوشتن باعث تسکینم شود. غم آنچه را که از دست داده‌ام را کمتر مرا بیازارد و دریچه‌ای نو از زندگی را در روزهایم پیدا کنم.
بی‌محابا و بی‌گدار خواهم نوشت تا خود را از این کنج تنهاییی به شوق دیدار جهانی نو بکشانم و به روی خود بگشایم.
اکنون شوق نوشتن به شکل عجیبی در من زنده شده و دوباره و دوباره مرا به اینجا کشانده است؛ هرچند سه چهار ماه پیش حس می‌کردم نه جیزی برای نوشتن دارم و نه اشتیاقی به آن.
می‌نویسم چون باید مثل آن روزها به خداوند نزدیک شوم و معجزاتش را در برابر چشمانم مصور شود.
می‌نویسم چون دوستی جز نوشتن ندارم و امیدوارم دوستان خوبی در اینجا بیابم.
در اینجا از هرچیزی خواهم نوشت. حتی ممکن است داستان بنویسم. حتی نوشتن ادامه داستان نیمه‌کاره چند ماه پیش.
می‌نویسم تا زنده شوم و خلاق