یادش بخیر زمانی که وبلاگ‌نوشتن مهمترین و لذت‌بخش‌ترین لحظه‌هایم بود و شب‌ بیدار ماندن و قدم‌زدن حس خوبی داشت.
بله یادش بخیر آن زمان که گپ‌زدن با دوست اوقات خوشی را لمس می‌کردم. شب‌هایی را که در کنار مادرم با شنیدن صدایش می‌نشستم و چه دورانی بود. روزهایی که با نشستن در کافه و چای نوشیدن و انتظار، به معنای خوشبختی بود. 
و حالا نه مادرم هست و نه دوست و همراهی. و همه و همه در گذر زمان محو و دست‌نیافتنی شدند. من از زندگی جاه و مقام و پول و قدرت نمی‌خوام. فقط سادگی و دوست‌داشتن و آدم‌هایی خالص و مهربان در کنارم مهمترین حس خوشبختی را به من می‌بخشند. 
از این روزگار و آدم‌هایی که فقط و فقط در پی پول و فرصت هستند برای پیشرفت و کسب مال، سخت دل‌گیرم. من یک دوست می‌خواهم فقط برای حضورش و نه چیز دیگر. ولی هرکسی را یافتم تا متوجه شد برایش غنیمتی ندارم، راهش را کشید و رفت.